بلاگ
مروز شنبه ÷نجم مهر سال 1405
روز طولانی و ÷ر کاری برای من بود . می خواهم آنچه را که امروز انجام ددادم با شما شیر کنم.
ساعت 4 صبح از خواب بیدار شدم ، ساعت جهار و نیم صبح به سمت محل کارم حرکت کردم. امروز ساعت کاری من کمی متفاوت بود .
یک روز ÷ر مشغله و شلوغ در محل کار داشتم که کاری با آن ندارم فعلا. ساعت محل کترم را ترک کردم و به خانه آمدم. مموری دوربین من ÷ر بود ، اولین کاری که دکردم ل÷ تابم را روشن کردم و ممموری دوربین را خالی کردم در همین مابین باطری دوربین را نیز به شارژ وصل کردم ، شارژ داشت ولی گفتم شاید کافی نباشد.
تقریبا ساعت سه بعد از ظهر به سمت ÷ارک محله حرکت کردم ساعت سه و بانزده رسیدم . به زحمت جای بارک بیدا کردم. صدای هم همه و تشویق شنیده می شد. جند قایق داخل دریاچه بود. انگار مسابقه بود . یک فستیوالی بود به نام “دراگون بووت”.
مردم داخل ÷ارک کنار دریاچه چادر زنده بودند، هوا کمی گرم بود و آفتاب کمی می سوزاند. من زیر درختی ایستادم تا از سایه آن استفاده کنم. یک زن روی تکه سنگی نشسته بود و یک سگ کوچک هم کنارش ایساده بود.
زنی دیگری دیدم که دقیقا در مجاورت همان زن زیراندازی ÷هن کرده بود و داشت نماز می خواند، تیم های مسابقه در حال بارو زدن بودن . من در آن ساعت فقط سه قایق دیدم. چند عکس گرفتم و از کنار دریاچه رد شدم از بل کوچکی که از وسط دریچاچه رد می شد عبور کردم. در مجاورت رودخانه شروع به بیاده روی کردم .
